تبلیغات
ترکش ولگرد - دو کوهه! کو یگان ذوالفقارت؟

دو کوهه! کو یگان ذوالفقارت؟

چهارشنبه 9 فروردین 1391 03:13 ق.ظنویسنده : ترکش ولگرد

 

 در دو کوهه چه گذشت...

امسال، پنجمین باری بود که سال را با شهدا و در کربلای ایران شروع می کردیم.شلمچه،طلاییه،هویزه،اروند و فکه را زیارت کردیم و بازهم مثل پارسال، آخرین جایی که رفتیم دوکوهه بود دوکوهه.

اولین سالی که جنوب اومدم، آرامش دوکوهه را جای دیگری پیدا نکردم. مناجات ها و خلوت هایش برام خیلی خاطره انگیز و دوست داشتنی بود و همیشه مقدس ترین مکان ها را با یاد دوکوهه، خانه ی عشق خطاب می کردم و سلام می دادم:السلام ای خانه ی عشق، سلام ما به تو میخانه ی عشق...

به نماز مغرب حسینیه ی حاج همت رسیدیم و برای اقامه ی نماز رفتیم، نماز اول که تموم شد یکی از نماز گزاران بلند شد و گفت شهدا برای حرف حق شهید شدند و من هم می خواهم دو کلمه حرف حق بزنم و سپس از نحوه ی مدیریت دوکوهه شکایت کرد و در تایید حرف این جوان، در آخر نماز هم یکی دیگر از نمازگزاران بلند شد و چند دقیقه ای حرف زد.

 بدون اینکه دعا و تعقیباتی خوانده شود، برنامه ی بعد از نماز دوکوهه شروع شد. سردار عسگری به همراه دو نفر دیگر از رزمنده ها برای خاطره گویی آمدندو به گفته ی خود سردار قرار شد به مناسبت آغاز سال 91، چند خاطره ی طنز بیان شود، رزمنده ی اول شروع کرد و سپس رزمنده ی بعدی، در این میان هم سردار با آن ها شوخی می کرد و به آن ها متلک بار می کرد، می خواست فضا را خنده دار تر کند، خاطره ی اول که تموم شد سردار خاطره ای از گوسفند را یادآوری کرد تا آن دو نفر باز گو کنند و باز هم سردار برای بهتر کردن فضا به کارش ادامه داد و متلک هایی بار آن ها کرد. بیشتر شبیه نمایش های خیابانی شده بود تا جلسه خاطره گویی، نه خاطره ها محتوای خاصی داشت و نه فضای حسینیه!

داستان از این جا شروع شد:

چند بار اعلام کردند که ساعت 21:30مراسم گردان تخریب برقرار است رفتیم اما با تاخیر شروع می شد و منتظر نماندیم و توصیف مراسم گردان تخریب را از دوستان جویا شدیم که چطور بوده.

همین که شنیدیم ،آقا سلمان(یکی از روحانیان همراه کاروان ما) با حال نزار و پریشان از اواسط راه برگشته اند، حساب کار را کردیم که چه افتضاحی به بارآورده اند و چه کرده اند.

شب آخر سفرمان بود، قرار شد مراسم آخر را در دو کوهه برگزار کنیم.بالاخره قرار شد این مراسم جلوی دفتر فرماندهی سردار عسگری برگزار شود. آقا سلمان شروع به سخنرانی کردند و بعد از گذشت مدتی با صدای بلند و لحن تندی  از وضعیت دوکوهه انتقاد کردند و هم از بی حجابی ها و بد حجابی ها گله مند بودند و هم از وضعیتی که بعد از نماز در حسینیه و مراسم گردان تخریب به وجود آمده بود بسیار ناراحت بودند تا اینکه بعد از مدتی که صدای آقا سلمان بالا رفت تا اینکه خود سردار، سر رسید و به همراه او هم خادمین دو کوهه و سایر دوستان سردار خودشان را به جلوی دفتر فرماندهی رساندند.

یکی در آن جمع حرف همه را زد:" که ما بچه حزب اللهی ها  دوکوهه را حیات خلوت خود می دانستیم وقتی شهر طاقت ما را سر می برد ما چشم امیدمان به دوکوهه بود، دیگر اینجا نباید به گناه آلوده شود، دیگر به بهانه ی جذب حداکثری چند خاکریز می خواهیم عقب نشینی کنیم؟ ما با این کار،نیروی های خودی را از دست می دهیم و شما حرف از جذب حداکثری و دلقک بازی می زنید! ما چشم امیدمان به غروب های دوکوهه بود، چرا هر سال وضع دوکوهه بدتر از سال گذشته اش می شود؟، دوکوهه یک جای زیارتی برای ما بود، نه سیاحتی! چرا باید مدیریت راهیان  به این سمت و سو برود، چرا باید اجرای برنامه ها این طور بشود..."

بالاخره با این صحبت ها، بحث بالاگرفت وسرانجام برای حل و فصل موضوع سردار و چند نفر دیگر به نمایندگی از بقیه به دفتر فرماندهی رفتند تا بحث را ادامه دهند و بهتر انتقادات خود را به گوش سردار و دیگر افراد برسانند. البته ناگفته نماند که در این حین تند روی هایی توسط برخی افراد صورت گرفت که به سادگی نباید از آن ها چشم پوشید.

اما مسئله ای که در آخر اکثرا اتفاق نظر داشتند، این بود که مطرح کردن این مسئله ، کار خوبی بود اما نحوه ی بیان کردنش اشکال هایی داشت که اگر رخ نمی داد، این مسئله بهتر مطرح شده بود و دلخوری کمتری به وجود می آمد، البته که فردای آن روز خودمان خدمت سردار رسیدیم و از روایتگری زیبای ایشان بهره بردیم و دلخوری ها، برطرف شد اما...اما...

اما خلاصه این که باز هم  در انتظار آرامش غروب دوکوهه ماندیم و امسال هم گذشت و دیگر معلوم نیست...


برچسب ها: دوکوهه ، السلام ای خانه ی عشق ، ماوای عشاق ، گردان حبیب ، گردان تخریب ، راهیان نور ، سردار عسگری ، حسینیه حاج همت ، مراسم ، آقا سلمان ، فکه ، شلمچه ، شهادت ، بی حجابی ، بدحجابی ، شهید ، رزمنده ، خاکریز ، روایتگری ،
دنبالک ها: السلام... ، بدترین و بهترین دوکوهه... ، کمی دور تر از شهر ،
آخرین ویرایش: پنجشنبه 10 فروردین 1391 10:25 ب.ظ

 
شنبه 19 فروردین 1391 03:01 ب.ظ
سلام برادر خوبم
به نظر من هر چند از روی درد، ولی عجولانه و شاید بدون پرس و جو این مطلب رو نوشتید، که بی انصافی هایی داخلش دیده میشه...
کاش از افرادی که کاملا از جزئیات باخبر بودند، پرس و جو میکردید...

از همین جا نیز خدمت حاج آقا اکبری عرض سلام و احترام دارم
یا حق
ترکش ولگرد
سلام
واقعا خوش حالم کردید که سر زدید و نظر دادید.
اما خوش حال تر می شدم که شما که با خبر بودید توضیحات تکمیلی را می دادید تا منصفانه تر شود این متن.
شنبه 12 فروردین 1391 04:13 ب.ظ
سلام برادر من، نتیجه ی بیان ناقص و نسجیده ی یک اتفاق را می بینی؟ حال به شما اثبات شد که هنوز تندروی ها و برخوردهای غیر اخلاقی و غیرمنطقی با این موضوع ادامه دارد و شما با مکتوب کردن غیر منصفانه ی آن، بر این برخوردها دامن زدید. توقع داشتم که پس از پیام اول حقیر، نسبت به عواقب اخروی این نوشتار احساس نگرانی می فرمودید و به عنوان کسی که در جزء به جزء ماجرا حضور داشت با من تماس می گرفتید و حداقل از باب دفع ضرر محتمل دلایل حقیر را می شندید.ما که تمام معنویت این سفر را در این چند روز هدر دادیم، ای کاش شما چنین نشوید.
ترکش ولگرد
سلام علیکم
اولا فرمودید مکتوب کردن غیر منصفانه ؟؟!!
ثانیا بنده فقط همان چیزی رو که دیدم مکتوب کردم و این پست را هم برای شرح مختصری از ماجرا و تذکری به دوستان و بیان دیدگاه خودم نسبت موضوع است.
ثالثا شما در پیام اولتون فقط فرمودید که قطعاً به گونه ی دیگری می نوشتم، همین.
در آخر هم حال و روزما هم اگر بدتر از شما نباشه(که هست) به تر نیست، به امید آنکه این ها دیگری چیزی بر سنگینی بارمان نیفزاید
باز هم ممنون که به ما سر زدید و بنده را متذکر فرمودید و این اشکال از بنده است اگر متذکر نشدیم.
شنبه 12 فروردین 1391 12:58 ق.ظ
سلام.
« چطور وقت دلقک بازی و صدای گوسفند درآوردن بلندگو باید باشه، اما حالا که کار به پاسخ گویی و این حرفا کشیده بلندگو لازم نیست؟ »
« چرا بی احترامی می کنی؟ »
اولی از بابت اینکه سردار برای پاسخگویی به انتقادها بلندگو را کنار گذاشت و دومی موقعی که ایشان خطاب به حاج آقا سلمان گفتند: حاج آقا برند از اون دختر یاد بگیرند...
" البته ناگفته نماند که در این حین تند روی هایی توسط برخی افراد صورت گرفت که به سادگی نباید از آن ها چشم پوشید "
اگر اینها را می گویی قبول ندارم. اما اگر ناراحتی های حاج آقا سلمان را می گویی که...
ترکش ولگرد
سلام
مزین فرمودید
بله این ها رو هم می گویم،صحبت های آقا سلمان رو هم می گویم.
دیدید که سردار در کمال تواضع همان جا گفت که اشتباه کردیم و پذیرفت و این تذکر های ما باعث می شه که بیشتر مراقبت کند حال ما با کسی که عنادی نداشته و پذیرفته که اشتباه کرده و خدماتش را در سال های گذشته هم دیدیم و هم شنیدیم، درست نبوداین طور صحبت کنیم که بوی برادری و خیرخواهی در آن لحن و صحبت ها نباشد.
پنجشنبه 10 فروردین 1391 05:48 ب.ظ
با عرض سلام و ادب،حقیر اگر می خواستم این مسئله را انتشار دهم، قطعاً به گونه ی دیگری می نوشتم. کوچک شما اکبری
پنجشنبه 10 فروردین 1391 04:00 ق.ظ
سلام بر شما
زیارت قبول!
خدا از این توفیقها به ما هم بده! سال تحویل، یک بار هم شده مناطق عملیاتی باشیم.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.